در ابتدا از همه دوستان به دلیل تاخیر طولانی مدت در بروز کردن وبلاگ عذرخواهی می کنم. مخصوصا عزیزانی که با تماس و پیامک و گذاشتن کامنت و ... مراتب اعتراض خود را رسما اعلام کردند!
و اما بعد؛
در مقدمه ی این مطلب، لازم است موضع خود را راجع به جریان موسوم به انحرافی به مخاطبان فهیم خود یادآوری کنم تا مبادا پس از خواندن این مطلب سوء تفاهمی برای عزیزان بوجود آید! موضع حقیر همان جمله ای است که امام خامنه ای در سفر اخیر خود به قم در دیدار خصوصی با جامعه مدرسین فرمودند: "بدم می آید از این کاری که می کنند. دیروز همین آقایی که مسئول این چیزهاست سر ناهار پیش من آمده بود و یک چیزی مطرح کرد. گفتم آقا اینقدر ایرانی گری، ایرانی گری نکنید؛ یک تشری هم آنجا به او زدم. از این کار خوشم نمی آید..."
و اما بعدتر!
می گویند رئیس دولت اصلاحات مصوبه ای را در هیئت دولت تصویب می کند. بعد از آن در جلسه ای که با رهبر معظم انقلاب داشته است، حضرت ایشان معایب آن طرح را به آقای رئیس جمهور گوشزد می کنند. سید محمد خاتمی در جلسه بعدی هیئت دولت، علی رغم اعتراض وزرا این مصوبه را ملغی می کند و جالب آنجاست که در آن جلسه اسمی از رهبری نمی برد و با وجود آنکه خودش در جلسه قبلی هیئت دولت این طرح را تصویب کرده بوده است، اما در آن جلسه طوری وانمود می کند که خودش مخالف این طرح است. بعدها...
ادامه مطلب
مقدمه: مقاله انفجار اطلاعات آخرين مقاله اي است كه سيد مرتضي آويني پيش از شهادتش نوشته است. زماني كه مهم ترين بحث مطرح در فضاي فرهنگي كشور مقوله "ماهواره" و آثار و تبعات آمدن آن بود. درباره نويسندگان، معمول چنين است كه آثار متاخر آنها از پخته ترين آثار آنهاست؛ چه از حيث قالب و چه از نظر محتوا. مقاله انفجار اطلاعات از جهت زيبايي هنري در بين آثار آويني از بهترين هاست. اما صرف نظر از اين مساله، بعد از گذشت سالها همچنان تازگي خود را حفظ كرده است و اين شايد به اين دليل باشد كه از سر درد نوشته شده و نويسنده اش در نوشته خود زيسته است. در ذيل گزيده اين مقاله را مي خوانيد:
نمی دانم چرا من از این تعبیر آنچنان که باید نمی ترسم و حتی چه بسا مثل کسی که دیگر صبرش تمام شده است از فکر اینکه جهان به سرنوشت محتوم این عصر نزدیک تر می شود خوشحال می شوم. نیچه خطاب به فیلسوفان می گوید: « خانه هایتان را در دامنه های کوه آتشفشان بنا کنید » و من همه کسانی را که در جست و جوی حقیقتند مخاطب این سخن می یابم. «گریختن » مطلوب طبع کسانی است که فقط به عافیت می اندیشند و اگر نه، مرگ یک بار، زاری هم یک بار.
دهکده جهانی واقعیت پیدا خواهد کرد، چه بخواهیم و چه نخواهیم. این حقیقت تنها ما را که شهروندان مطیعی برای این دهکده بزرگ نیستیم مضطرب نمی دارد و بلکه غرب را هم چه بسا بیش تر از ما به اضطراب می اندازد. ما شهروندان مطیعی برای دهکده جهانی نیستیم... در آغاز دهه هشتاد میلادی واقعه بسیار شگفت آوری در کره زمین روی داد که غرب را از خواب غفلتی که به آن گرفتار آمده بود خارج کرد. در نقطه ای از کره زمین که یکی از غلامان خانه زاد کاخ سفید حکومت می کرد، ناگهان میلیون ها نفر از مردم از خانه ها بیرون ریختند و فارغ از ملاحظات و معادلات غریزی مربوط به حفظ حیات، سینه در برابر گلوله ها سپر کردند و ارتشی هم که ده ها میلیارد دلار خرج آن شده بود به انفعالی گرفتار آمد که چاقو در برابر دسته خویش دارد: چاقو دسته اش را نمی برد. مردم چه می خواستند؟ عجیب اینجاست. مردم چیزی می خواستند که هرگز با عقل حاکم بر دنیای جدید جور در نمی آمد: حکومت اسلامی. نمونه ای هم که برای این حکومت سراغ داشتند به سیزده قرن پیش باز می گشت...
ادامه مطلب
مقدمه: متن ذيل، بخشی از سخنرانی حاج حسین یکتا ( اسفند ماه 88 ) در جمع بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتي شریف است. اكيدا توصیه میکنم که به هیچ وجه فرصت خواندن آن را از دست ندهيد...
رﻓﻴﻖ! "ﻳك ﻧﻔﺮ" در ﻣﻤﻠﻜﺖ اﺟﺎزه دارد اﻋﻼم ﺟﻨﮓ ﻛﻨﺪ! ﻓﻘﻂ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ﻣﻌﻈﻢ ﻛﻞ ﻗﻮا. ﻓﻘﻂ «رﻫﺒﺮي» ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﺪ اﻋﻼم ﺟﻨﮓ ﻛﻨﺪ. و دوﺑﺎر در ﻣﻤﻠﻜﺖ ﺟﻤﻬﻮري اﺳﻼﻣﻲ اﻋﻼم ﺟﻨﮓﺷﺪه اﺳﺖ. ﻳﻚ ﺑﺎر در ﻋﺼﺮ 31 ﺷﻬﺮﻳﻮر 1359 -ﺑﺎ اﻳﻦ روﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﺮاﻳﺖ ﮔﻔﺘﻢ- و ﻳﻜﺒﺎر ﻫﻢ ﭼﻨﺪ وقت ﭘﻴﺶ آﻗﺎ اﻋﻼم ﺟﻨﮓ ﻛﺮد. ﺟﻨﮓ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﻧﺒﻪ ﺗﻤﺎم ﻋﻴﺎرِ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ دﺷﻤﻦﻋﻠﻴﻪ ﻣﺎ ﺷﺮوع ﺷﺪ. اﻳﻦ ﻣﺴﺨﺮه ﺑﺎزي ﻫﺎي ﺧﻴﺎﺑﺎن ﻫﺎ و راﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻲ ﻫﺎ را رها كن! اﻳﻦ ﻫﺎ را ﺟﻨﮓ نمي گويم، اﻳﻦ ﻫﺎ دود ﺟﻨﮓ اﺳﺖ. اﻳﻦ ﻫﺎ ﮔﺮد و ﺧﺎك رزﻣﺎﻳﺶ ﻗﺒﻞ از ﺟﻨﮓ اﺳﺖ. اﻳﻦﻫﺎ...
ادامه مطلب
مقدمه: نهج البلاغه می خواندم که چشمم به این خطبه افتاد. هر چند تک تک جملات حضرت امیر(ع) حکمت است، اما این خطبه در نظرم رنگ و بویی خاص دارد. این خطبه ها معیار می دهند به انسان. یافتن مصادیقش نیز بر عهده خود فرد است...
دشمن ترین آفریده ها نزد خداوند دو نفرند:
1- مردی که خدا او را به حال خود گذاشته، و از راه راست دور افتاده است، دل او شیفته بدعت است و مردم را گمراه کرده و به فتنه انگیزی می کشاند و راه رستگاری گذشتگان را گم کرده و طرفداران خود و آیندگان را گمراه ساخته است. بارگناه دیگران را به دوش کشیده و گرفتار زشتی های خود نیز می باشد.
2- و مردی که مجهولاتی به هم بافته، و در میان انسان های نادان امت جایگاهی پیدا کرده است. در تاریکی های فتنه فرو رفته، و از مشاهده صلح و صفا کور است. آدم نماها او را عالم نامیدند که نیست، چیزی را بسیار جمع آوری می کند که اندک آن به از بسیار است، تا آن که از آب گندیده سیراب شود، و دانش و اطلاعات بیهوده فراهم آورد.
مدعیان دروغین قضاوت: در میان مردم با نام قاضی به داوری می نشیند، و حل مشکلات دیگری را به عهده می گیرد، پس اگر مشکلات پیش آید، با حرف های پوچ و تو خالی و رای و نظر دروغین آماده رفع آن می شود. سپس اظهارات پوچ خود را باور می کند!، عنکبوتی را می ماند که در شبهات و بافته های تاریک خود چسبیده، نمی داند که درست حکم کرده یا بر خطاست؟ اگر بر صواب باشد می ترسد که خطا کرده و اگر بر خطاست امید دارد که رای او درست باشد.
نادانی است که راه جهالت می پوید؛ کوری است که در تاریکی گمشده خود را می جوید؛ از روی علم و یقین سخن نمی گوید ... به خدا سوگند! نه راه صدور حکم مشکلات را می داند و نه برای منصب قضاوت اهلیت دارد! آنچه را که نپذیرد علم به حساب نمی آورد، و جز راه و رسم خویش، مذهبی را حق نمی داند و اگر حکمی را نداند، آن را می پوشاند تا نادانی او آشکار نشود، خون بی گناهان از حکم ظالمانه او در جوشش و فریاد میراث بربادرفتگان بلند است. به خدا شکایت می کنم از مردمی که در جهالت زندگی می کنند و با گمراهی می میرند، در میان آنها، کالایی خوارتر از قرآن نیست ... و در نزد آنان چیزی زشت تر از معروف و نیکوتر از منکر نمی باشد.
نهج البلاغه، خطبه 17، ترجمه مرحوم محمد دشتی
1- کاروانمان حکایت عجیبی داشت. یک خانم همراهمان بود که قبلا مرده بوده و دوباره زنده شده بود! از بعد از مردنش برامون تعریف می کرد. اينكه روحش کجاها رفته بود و چه كارايي كرده بود و از حیرت پزشکان تعریف می کرد و اینکه چی شده که دوباره روح پرفتوحش برگشته به جسمش و نوار قلبش مجددا نشانه های حیات را نشون داده!
شاید عجیب تر از اون پیرزنی بود با سن حدود 60 سال که چند مدت پیش در خواب سکته کرده بود. به دلیل این سکته یک سال و نیم فکش کج شده بود، لال، زمین گیر و فلج کامل. همسرش تعریف می کرد که تو این مدت برای اینکه ببریمش دکتر در پتو می گذاشتیمش و می بردیمش بیمارستان. آخرین بار هم که بردیمش دکتر، بمون گفتن 2 هفته دیگه می میره. ما هم رفتیم برنج و گوشت و لپه و ... رو خریدیم و پاک کردیم و آماده گذاشتیم گوشه خونه و منتظر بودیم که حاج خانم به ملکوت اعلی بپیوندند و از مهمان ها پذیرایی کنیم! اما همان روزها...
ادامه مطلب
شايد اشاره به آن دوران ديگر اين روزها چندان محلي از اِعراب نداشته باشد. روزهايي که ديگر از عروج گفتن بچه گانه به نظر مي رسد. روزهايي که اينترنت پر سرعت فضايي براي احساسات ناب باقي نگذاشته و البته روزهايي که شهيدانمان را مرده مي خوانيم. ولي من اطمينان دارم که حتي هنوز هم مي توان فهميد که چقدر فرق است بين چشمک هاي دختران و پسران شهرهاي دود زده با رقص باد در لا به لاي نخل هاي بي سر اروند و چقدر فرق است بين بوي تند ادکلن فرانسوي دختران بزک کرده خيابان تجریش با بوي نم خاکهاي شلمچه بعد از باران عصر گاه پاييزي و چقدر فرق است بين رنگ سرخ ماتيک شيطانکهاي بازار ستاره با رنگ سرخ خون جوان روستايي ساده اي که رمل هاي فکه را سيراب کرد. براي همين هم سرانجام در ميان اين دو دلي اميدم بر ياس چيره شد و اين چنين شد که شما اکنون اين نامه را مي خوانيد:
جناب آقاي دکتر صادقي، رياست محترم دانشگاه شيراز، سلام عليکم
آنچه پيش روداريد دست نوشته هاي مرقوم شده يکي از هزاران دانشجويي است که در دانشگاه تحت نظارت شما تحصيل مي کند و البته اگر به علت ذيغ وقت ناشي از جلسات مهم اداري ميل چنداني به مطالعه آن نداريد نيز هيچ اشکالي ندارد، چرا که بعد از طي کردن بهترين سالهاي جوانيم در اين دانشگاه و اکنون که به پايان روزهاي تحصيل خود در دانشگاه شيراز رسيده ام ترجيح ميدهم که اينها را بگويم و بروم تا فردا خود را به خاطر نگفتن اين مطالب ملامت نکنم. دقيقا نمي دانم از کجا بايد شروع کنم؟ ولي اجازه دهيد براي حسن شروع هم که شده به سالهاي دفاع مقدس برگرديم. سالهايي که شايد شما هم مانند بسياري از جوانان بي اسم و رسمي که عاشقانه لباسهاي خاکي بسيج را برتن مي کردند در جبهه ها حضور داشتيد و حتماً با بسياري از دوستان شهيدتان هم نوا بوديد و هم سفره. علي ايّ حال اکنون آنها "عند ربهم يرزقون اند" و اين شما و ساير همرزمان به جاي مانده از دفاع مقدس هستيد که بايستي احيا گر نام و مرام آن بزرگواران باشيد. اتفاقاً سؤال اصلي من نيز در همين مورد است. آقاي دکتر! آيا براستي فکر مي کنيد چنين بوده ايد يا نه؟ به زعم بنده مجموعه مديريتي شما نه تنها احيا گر نام آنها نبوده اند بلکه در راه کساني که سعي در اين کار داشته اند نيز سنگ اندازي کرده اند. جناب آقاي دکتر صادقي! به سالگرد تدفين 5 شهيد گمنام در دانشگاه تحت نظارت شما رسيديم. خوب به ياد دارم قولهايتان را قبل از مراسم خاکسپاري شهداء- که البته انصافاً در آن مراسم همکاري خوبي داشتيد- قول هايي که در آنها صحبت از ساختن فضايي فرهنگي و مناسب، با محوريت شهدا، و بالاتر از آن ساختن مسجدي وسيع در جوار گلزار شهدا بود. اکنون یک سال از آن قول ها مي گذرد و دريغ از يک آجر! تا چه رسد به ساختمان. من چه مي توانم بگويم جز اينکه دچار روزمرگي شده ايد- البته در خوش بنيانه ترين حالت- و آن حرفهايتان را فراموش کرده ايد. خودتان به کنار! با نزديکانتان چه بايد بکنيم؟ براستي فردي نظير دکتر“ع“ چرا بايستي در پست معاونت شما قرار بگيرد. همان که وقتي با تعدادي از رفقا نزد ايشان رفتيم و عرض کرديم که از شدت سرما بيش از چند دقيقه نمي توان آنجا ايستاد فرمودند که “شهدا در جبهه سختي کشيده اند. آنها اکثر مواقع کنسرو مي خوردند و... بنابراين هر کس مي خواهد به زيارت آنها برود نيز بايستي سختي بکشد!” و اين حرفهاي جالب را به عنوان مستدلترين دلايل خود ارائه مي کردند! آقاي دکتر! خوب به ياد دارم که همان روزها سخنان ايشان را به شما انتقال داديم اما شما جز ابراز تعجب هيچ اقدامي انجام نداده و سکوت کرديد. آيا به راستي اينکه ايشان حوزوي هستند و مجتهد هستند و... دليل قانع کننده اي براي ابقاء ايشان است؟! آخر کدام منصفي استدلال ايشان مبني بر روايت (افضل الاعمال اهمزها: برترين اعمال سخت ترين آنها هستند) را در اين مقوله مي پسندد؟! (بنده در مقام بررسي عملکرد ايشان نيستم که اين موضوع خود مقاله اي مفصل و جداگانه را مي طلبد و فعلا فقط قصد اشاره به کم اهميتي ايشان به مقوله شهدا و فرهنگ شهادت را دارم، همان طور که واضحات ديگري نيز وجود دارد که اکنون جاي باز کردن آنها نيست) آقاي دکتر! بگذاريد قدري راحت تر با شما سخن بگويم. ما دانشجويان هيچ ابايي از بيل زدن براي شهدا نداريم بلکه افتخارمان به اين کارهاست و به کرار خدمتتان رسيده و عرض کرده ايم که اگر بنا به هر دليلي براي چنين مسائل بي اهميت يا کم اهميتي! وقت نداريد کار را به دانشجويان بسپاريد (همچنان که تقريبا تمام کارهاي فعلي اعم از سنگ گذاري قبور، کشيدن راه، فضا سازي مکان و... را همين دانشجويان انجام داده اند) اما متاسفانه نه خود کار مي کنيد و نه کار را به دانشجويان مي سپاريد - هر چند مطمئناً در وهله اوّل اين کار وظيفه شماست هم چنان که در نامه خود به بنياد حفظ آثار به اين امر اذعان داشته ايد و در جلسه مورخ 20/8/87 با تعدادي از دانشجويان نيز تأکيد فرموديد که آخر همين ماه عمليات اجرايي را آغاز خواهيد کرد که اين نيز متاسفانه قولي تو خالي بيش نبود!) آقاي دکتر صادقي! آخر چه طور در زمانه اي که چفيه ملعبه گرديده است و گلزار مقبره، اين بي اعتنايي ها را از جانب شمايي که خودتان بايد بيش از ديگران نگران باشيد تحمل کنيم! براستي جاي امام وشهدا خالي است تا ببينند در کشوري که براي آن خون دل خوردند اکنون مديراني بر مسند رياست تکيه زده اند که بديهي ترين اصول نيز هنوز برايشان حل نشده و آنانکه ارزش ها را مي شناسند نيز در شلوغي شهر ها، فراموش کار شده اند و چه عجب که در چنين محيطي روسري دختر ويلا نشين چفيه شود و مادر شهيد ضعيفه! استاد عزيز! اي کاش همان قدر که به فکر حضور در جلسات هيئت رئيسه و شوراي نظارت و شوراي فرهنگي و .... بوديد لا اقل همان قدر هم جهت بر پايي کنگره ها و يادواره هاي صاحبان نعمت خود که همان شهيدان به خون خفته هستند اهتمام مي ورزيديد و نه اهتمام بلکه مانع نمي شديد! نمي دانم هنوز هم مي توانيد به ياد آوريد گريه هاي سوزناک بچه هاي گردان را در شبهاي عمليات يا نه؟ و يا لحظات انفجارها و گرفتار کمين شدن ها را؟ و يا نمازهاي بي رياي بسيجيها را در نيمه هاي شب که حتي ملائک هم در خلوت آنان راه نداشتند؟ افسوس که بسياري از آنها که روزي در خط مقدم شکارچي تانک بودند امروز خود شکار سياستمداراني شده اند که حتي يک شب را هم با بسيجي ها سر نکرده اند و افسوس که پيست مسابقه شهادت را که روزي در هور الهويزه و دشت عباس و طلائيه مي ديديم به پيست مسابقه رياست در کيش و قشم و چابهار فروختيم و چه بد تجارتي است اين معامله! اي کاش مي شد هنوز هم از اتاقهاي رياستتان بوي خاکهاي بي ادعاي شلمچه را استشمام کرد، ولي افسوس که چقدر زود همرزمان شهيدتان را از ياد برده ايد.
استاد خوبم! متني را در منزل دارم که بدون اغراق هر دفعه که آن را مي خوانم قطرات اشک حلقه حلقه، چشمانم را مي پوشاند. شايد خواندن آن براي شما هم خالي از لطف نباشد. نامه اي است از يک دختر بچه يتيم براي شما و همرزمانتان:
"با سلام به امام زمان عليه السلام و درود به امام خميني و سلام به رزمندگان اسلام. اسم من زهرا مي باشد، اين هديه را که نان خشک و بادام است براي شما فرستادم. پدرم مي خواست جبهه بيايد ولي او با موتور زير ماشين رفت و کشته شد. من 9 سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف ديگر را قالي بافي مي روم. مادرم کار ميکند. ما 5 نفر هستيم. پدرم مرده و بايد کار کنيم و من 92 روز کار کردم تا براي شما رزمندگان توانستم نان بفرستم. از خدا مي خواهم که اين هديه را از يک يتيم قبول کنيد و پس ندهيد و مرا کربلا ببريد. آخر من و مادرم خيلي روزه مي گيريم تا خرجي داشته باشيم، مادرم، خودم، احمد و تقي برادر کوچکم سلام مي رسانيم. خدانگهدار شما. پاسداران اسلام باشيد 8/11/62 “
آقاي دکتر! بعد از خواندن اين نامه فقط يک سؤال از شما دارم!: شما رئيس يکي از معتبرترين دانشگاههاي ايران اسلامي هستيد، يک دکتر، يک عضو هيئت علمي، يک استاد، يک شيعه اثني عشري و يک ... و يک ... اين دختر بچه هم فقط يک يتيم دبستاني است که نه مدرک دکترا دارد و نه... و نه... ولي به راستي فکر مي کنيد چقدر بين شما و او فاصله است. 1فرسخ؟ 2فرسخ؟ 1سال؟ 2سال؟ 1عمر؟ يک دنيا؟... اميدوارم وجدان شما جوابگوي منصفي براي اين پرسش باشد. در پايان به عرض مي رسانم که آنچه نوشتم نمونه اي بود از خروارها حرفي که براي گفتن با شما داشته و دارم. حرفهايي همگي تکه تکه مثل پاره هاي زخم و ناله هاي درد و پژواکي براي غصه هاي درونم. ضمنا اگر احياناً به دليل شدت تأثر در برخي مطالب از حق و عدالت عدول کرده ام از حضورتان عذر خواهي مي نمايم و صادقانه به عرض مي رسانم که جايگاه شما به عنوان يک استاد و معلم که به گردن صدها جوان هم سن و سال من حق داريد در نظر بنده و امثال بنده همچنان محفوظ و محترم مي باشد و في الواقع آنچه که گفته ام تنها صداي وجدانم در اعتراض به سيا ستهاي نا معقول يک مسئول است و نه يک معلم که البته هيچ گاه به خود اجازه نمي دهم که به ساحت مقدس علم و عالم اسائه ادب کنم.
رونوشت:
1- تمام شهداي گمنامي که به قول پير جماران انيسي جز نسيم صحرا و مونسي جز حضرت زهرا (س) ندارند، علي الخصوص 5 شهيد گمنام دانشگاه شيراز و خاص تر دوست صميمي ام شهيد 17 ساله اي که در عمليات نصر7 به معراج رفت، همان که با دستان خودم او را به خاک ابديت سپردم و تلقينش را خواندم و صد البته اکنون به سبب اين همه کم لطفي پيش آمده پشيمانم از اين کار!
2- همه شهداي دانشجويي که از بهترين سرمايه هاي خويش گذشتند تا امروز من و امثال من به راحتي پشت نيمکتها بنشيينم و احيانا اگر دلمان خواست آرمانهاي آنها را هم به سخره بگيريم، با وضع حجاب و لباسمان به آنها دهن کجي کنيم و با خود بگوييم همان بهتر که آنها رفتند، چون اگر بودند احتمالا اکنون مزاحمي بودند براي آزاديهاي فردي و اجتماعي مان، مزاحم شرب خمرهايمان در خوابگاه، مزاحم قمار بازي کردنهايمان در ترياي دانشگاه، مزاحم عشوه گريهايمان در ورودي دانشکده ها، مزاحم دعوت از روشنفکران راديکال ضد انقلاب و امام، مزاحم رفاه و سرمايه داري و نحوه فعاليتمان در شرکتهاي چند منظوره و مزاحم درج سخت ترين مطالب در نشريات دانشجوئيمان و بالاخره مزاحم همه آنچه را مي خواهيم دوستش بداريم حتي بيشتر از خود شهدا!!
(این مطلب را 9 اسفند سال گذشته -به مناسبت سالگرد تدفین 5 شهید گمنام در دانشگاه شیراز- در نشریه دانشجویی سیزده57 نوشته بودم. آن موقع امیدهایی داشتم که آقایان بخود بیایند اما یک سال دیگر هم گذشت و هیچ تغییری حاصل نشد! این شد که دوباره همان مطلب را بی هیچ کسر و اضافه ای در وبلاگ گذاشتم. راستی به نظرتان 9 اسفند 89 هم مجبور هستم برای سومین بار همین مطلب را عنوان کنم؟!)
مسجد قبا در 3 سکانس
سکانس اول/ دیروز: چند ماه پیش دانشجویانی که اکثرا هیچ اعتقادی به دین و خدا و پیغمبر نداشتند و شاه بیت شعارهایشان در تجمعات دانشگاه" زندان شکنجه اعدام، این است دین اسلام" بود، می خواستند برای یافتن پایگاهی اجتماعی و دینی! به مسجد قبا روند تا از حمایت آقای سید علی محمد دستغیب- که از این پس او را "حضرت آقا" می نامیم- برخوردار شوند. در مقابل، دوستان ما نیز به این نتیجه رسیده بودند که بایستی با حضور در مسجد قبا از این اتفاق نامیمون و منافقانه جلوگیری کنند. تصمیم گیری در خصوص این امر مهم به عهده گروهی بود که بنده نیز از اعضای آن گروه بودم. به خاطر دارم که وقتی با افراد مختلف- آن هم کسانی که اصطلاحا کاملا سرخط بودند- در این خصوص مشورت می کردیم همه آنها ما را از این امر برحذر می داشتند و می گفتند: "شما جوانید و تاریخچه این مسجد را نمی دانید. هیچ کس جرات نزدیک شدن به آن جا را ندارد. اصحاب مسجد با هیچ کس شوخی ندارند و در اولین اعتراض به قصد کشت مورد ضرب و شتم قرار می گیرید و ..." مثال هایی را هم در تایید سخنانشان می آوردند. مانند ضرب و شتم شدید حسین شریعتی- دوست عزیز خودم- در مسجد و در حضور "حضرت آقا" و میرحسین موسوی، در همین چند ماه پیش به جرم اینکه چرا در هنگام حضور میرحسین در مسجد قبا، از جایش بلند شده تا سوال بپرسد! (این مدعیان آزادی بیان لااقل اجازه سوال کردن را هم نداده بودند تا ببینند اگر سوال، سوالی نامربوط است او را اینچنین مورد لطف قرار دهند! آقایان در همان ابتدای برخاستن او را به زیر مشت و لگد گرفته بودند و بعد هم به بیرون از مسجد هدایت کرده و در اتاقکی کنار مسجد در حالی که چوب و چماق در دست داشتند، چنان لطفی را درحقش کرده بودند که بنده خدا تا صبح را در بیمارستان در حالت بستری به سر برد!) این برخوردهای فیزیکی شدید آقایان با منتقدان خود سبب گشته بود تا مسجد معروف به آتشی ها یا همان قبا، به عنوان پایگاه یک جریان فکری خاص در شیراز از ابهتی فوق العاده در اذهان مردم و مسئولین فارس برخوردار شود، به حدی که تصور برخورد با این آقایان بعضا محترم نیز امری محال به نظر می رسید.
سکانس دوم/ امروز: امام خامنه ای (روحی له الفداه) بارها در فرمایشات خود با تعابیر مختلف به این موضوع اشاره فرموده اند که نسل سوم انقلاب از خود ما که انقلاب کردیم، انقلابی ترند و البته هضم این جمله برای بسیاری از نخبگان گران می آمد. صحت و سقم این فرمایش امام خامنه ای(روحی له الفداه) با بررسی عملکرد افسران جنگ نرم امروزی کاملا نمایان است (طبعا دوستان در این بررسی عملکرد، به این پیش زمینه نیز واقفند که جنگ نرم امروزی با هجمه های تبلیغاتی عظیم استکبار جهانی به مراتب از جنگ سخت اوائل انقلاب و نیز 8 سال دفاع مقدس سخت تر می نمایاند)
به همت همین نسل سومی های مورد اشاره امام خامنه ای (روحی له الفداه)، این روزها حال و هوای مسجد دیدنی است. همه می دانیم که پس از تجمعات متعدد مردمی در اعتراض به عملکرد "حضرت آقا" و درخواست عموم ولایتمداران فارس از مسئولین مبنی بر عمل بر طبق قوانین و عدم تساهل و تسامح در برخورد با آقایان، با دستور شورای تامین مسجد پلمپ گشت. پس از آن با اصرار اصحاب مسجد، نظام اسلامی بار دیگر بر آنها منت نهاد و با عفوی کریمانه مسجد را مجددا در اختیار آقایان قرار داد تا فرصتی مجدد را برایشان فراهم کرده باشد. از آن پس هر شب نسل سومی های دوستدار ولایت نیز مانند سایر نمازگزاران در مسجد حضور می یابند و نماز را به همراه آقایان به جماعت می خوانند تا شاید این حضرات بخاطر حضور ولایتمداران شرم کنند و دست از این اقدامات سخیفشان بردارند. اما نکته آنجاست که به دلیل حضور همین عده معدود دانشجویان در مسجد، جناب آقای مرجع خیلی معظم تقلید، جرات اقامه نماز در مسجد را ندارد و به ناچار هر شب طلاب وی، امام جماعت می شوند! هر چند دانشجویان بیچاره، برخلاف سینه چاکان مسجد قبا، نه چوبی دارند و نه چماقی که کسی از آنان بترسد. علاوه بر آن طلاب عزیز "حضرت آقا"، آنچنان به هنگام ورود به مسجد، دانشجویان را تفتیش بدنی می کنند که گویی قرار است وارد بیت رهبری شوند! و طبیعی است که حتی اگر دانشجویان قصد گوشمالی "حضرت آقا" را هم داشته باشند با وجود این تدابیر شدید امنیتی! و نیز حضور همیشه در صحنه طلاب خیلی خوش اخلاق وی! امکان تحقق این امر توسط دانشجویان عقلا محال به نظر می رسد.حال به زعم شما چرا این "حضرت آقا" اینقدر ترسیده است و به همین راحتی پایگاه چند ساله خویش را رها ساخته است؟! اینها همه در صورتی است که بپذیریم اگر امکان آسیب دیدن فردی محتمل باشد آن فرد می تواند عرصه را رها کرده و در کنج خانه مشغول عبادت شود. در صورتی که تشیع هرگز چنین آموزه هایی نداشته است و اباعبدلله(ع) مصداق بارز قیام علیه ظلم و جور با وجود پرداخت هزینه های گزاف بود. طبیعی است اگر اینان واقعا به عقاید شیعه پایبند هستند و نیز واقعا به این نتیجه رسیده اند که حاکمان فعلی حکام جور هستند و دیکتاتور هستند و جنایت می کنند و رای مردم را به قول "حضرت آقا" در گاودانی ریخته اند و ... بایستی بپا خیزند، ولو اینکه هزینه ای را نیز بپردازند.( هر چند عرض شد که اینها همه توهماتی است برای توجیه ترس از حضور در مسجد و اصولا قصد تعرض به این "حضرت آقا" توسط هیچ گروهی وجود ندارد، علاوه بر آنکه اگر قصد چنین امری نیز وجود داشته باشد بنا به دلایلی که ذکر گردید امکان تحقق آن محال است)
انصافا این روزها حال و هوای مسجد دیدنی است.
سکانس سوم/ فردا:...
مقدمه: متن ذیل سخنرانی ایراد شده توسط حجت السلام سید علی محمد دستغیب در تاریخ ۳/۳/۱۳۷۶( یک روز پس از پیروزی آقای خاتمی- کاندیدای مورد حمایت ایشان- در انتخابات ریاست جمهوری) می باشد. گاهی تنها لازم است مواضع افراد را به آنان یادآوری کنیم، بی هیچ تحلیل و بررسی و اضافه ای. همین...

"و امروز هم به برکت امام زمان(عج) و رهبری حضرت آیت الله خامنه ای(ایده الله تعالی)، مردم ایشان را به عنوان یک عالم و فقیه وسلاله پیغمبر می شناسد و دوست می دارند و اگر به عنوان رئیس جمهور به کسی رای می دهند مردم به دهان رهبر معظم نگاه می کنند، به فرمان و امضای ایشان توجه دارند و نگاه می کنند، این یک واقعیت است. یعنی ایشان اگر فرموده بود یک فرد دیگری باشد، فلانی نباشد، مردم همان را انجام می دادند.
مردم مسلمانند و شیعه هستند. همه باید بدانند که هم رهبر معظم و هم مردم متدین بیدارند و مردم به خاطر احترام به ولایت رای می دهند. اگر می گویند نه، پس به خاطر چه چیزی است؟ مردم مومن و مسلمان به این جهت به آقای خاتمی رای دادند که ایشان اول رفتند از مقام معظم رهبری اجازه گرفتند.
من خودم از جمله افرادی بودم که از آقای خاتمی سوال کردم، گفتم شما خدمت آقای خامنه ای رسیده اید یا نه؟ نظر ایشان را سوال کرده اید؟ اجازه داده اند یا نه؟ ایشان توضیح دادند که من خدمت مقام معظم رهبری رفته و اظهار ارادت به ایشان کرده ام و گفتم شما را به عنوان ولی امر مسلمین و ولی فقیه قبول دارم،که ایشان هم لطف کردند و اجازه فرمودند.
ما که چیزی نیستیم، اگر کسی از آقای خاتمی حمایت کرد اول بخاطر نظر مقام معظم رهبری بوده است. نظر مقام معظم رهبری است، همه مردم نظر و توجه به رهبر معظم دارند، از این به بعد هم همین طور است. آیا مردم رای داده اند که یک نفر بیاید مقابل مقام معظم رهبری بایستد!؟ هیچ وقت این طور نیست؛ اینجا تا ایشان یک حرفی می زنند همه تسلیم هستند و واقعا همه حرف ایشان را قبول می کنند. حتی احیانا اگر خلاف سلیقه شان هم باشد. یعنی واقعا این طور مطیع هستند. بالاخره رهبر است و حرف ایشان مهم است. این نعمتی است واقعا..... ملاک سخن حضرت آیت الله خامنه ای –ایده الله تعالی– است. درست است که میزان رای ملت است. این را هم امام و هم مقام معظم رهبری فرموده اند. اما مردم به این کاندیداها پس از امضای آیت الله خامنه ای رای دادند. یعنی اگر واقعا ایشان گفته بودند نه، یا شورای نگهبان تایید نکرده بود، آیا مردم رای می دادند؟ البته نه! پس وقتی نظر ملاک ایشان است و چهار نفر هم مورد امضا هستند، خوب غلط است که بنده و شما به خاطر کاندیداها بر سر هم بزنیم. اصلا معنی ندارد هم قبل از انتخاب و هم بعد از آن معنی ندارد، و قبل از این هم معنی نداشت، که دو برادر با هم نزاع بکنند. پدر هم یکی است، پدر هم حضرت آیت الله خامنه ای است. دو برادر که نباید با هم دعوا کنند. اگر ادعای عرفان داریم، حال بالاخره ادعا هست، آن واقعه را که کسی نمی داند، به موقع خودش هم، سیاست دینی داریم، سیاستمان از عرفانمان جدا نیست. شکر خدا همه خوب و تابع رهبری هستند، یک خط هم بیشتر نیستیم، یک خط هم بیشتر نداریم و آن خط یا حسین است. یا حسین یا حسین یا حسین...
خدایا به حق محمد و آل محمد (ص) گناهان ما را ببخش و بیامرز
مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای توفیق و حفظ عنایت بفرما"
( ضمنا فایل صوتی سخنرانی مذکور موجود می باشد)
حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حجی که همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت جهاد کردند، میگذارد و شهادت را انتخاب می کند. این حج را می گذارد و به پایان نمی برد تا به همه حج گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مومنان به سنت ابراهیم بیاموزد که:
اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا با خانه بت مساوی است...
چنانکه حسین، همان که حج را نیمه تمام گذاشت، کسانی که در غیبت حسین همچنان به طواف ادامه دادند مساوی هستند با کسانی که در همان حال بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند. زیرا شهید که حاضر است در همه صحنه های حق و باطل، در همه جهادهای میان ظلم و عدل حاضر است، حضور دارد، می خواهد با حضور خویش این پیام را به همه انسانها بدهد که:
وقتی در صحنه نیستی، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل نیستی، هر کجا می خواهی باش؛ چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی هر در یکی است.
شهادت: حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ است؛ و غیبت: آنهایی که حسین را تنها گذاشتند. و همه غائبان هم با یکدیگر برابرند. هر سه تیپشان یکی است: چه آنهایی که حسین را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشند و مزدور او، چه آنهایی که در هوای بهشت به کنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت حسین را تنها گذاشتند و از دردسر حق و باطل کنار کشیدند و در گوشه محرابها و زاویه خانه ها به عبادت خدا پرداختند، و چه آنهایی که مرعوب زور شدند و خاموش ماندند.
زیرا در آنجا که حسین حضور دارد- و در هر قرنی و عصری حسین حضور دارد!- هر کس که در صحنه او نیست، هر کجا که هست، یکی است. مومن و کافر، جانی و زاهد یکی است.
این است معنی این اصل تشیع که قبول هر عملی، یعنی ارزش هر عملی، به "امامت" و به "رهبری" و به "ولایت" بستگی دارد، واگر او نباشد، همه چیز بی معنی است و می بینیم که هست...
علی شریعتی، مجموعه آثار، جلد9، حسین وارث آدم، صفحات 204 و 205
مقدمه: سعی بر این است تا در این مقاله هیچ تحلیلی صورت نگیرد. لذا صرفا به بیان مستقیم صحبت های حضرت روح الله و در مقابل آن، برخی اصلاح طلبان بسنده می کنم.
"ما اسلام را می خواهیم. مقصد ما نفت نیست تا اگر یک نفر نفت را ملی کرده، اسلام را کنار بگذاریم، برای او سینه بزنیم. هر کس را دیدید با هر اسمی، دعوی هر چی که می کنند، ببینید مقالاتشان چه جوری است، در روزنامه مقالاتشان را می نویسند"
بنا به توصیه حضرت امام به روزنامه های جریان موسوم به اصلاح طلب مراجعه می کنیم تا ببینیم در تقابل دین و آزادی کدام یک را برمی گزینند.
· اگر حجاب و پوشش مانع حضور زن و بروز شخصیت زن شود قطعا مضر است (سید محمد خاتمی ، همبستگی 16/9/87 صفحه 2)
· در تعارض تکالیف دینی و حقوق بشر، حقوق بشر مقدم است. متاسفانه فقهای ما اطلاعات برون دینی ندارند و متوجه این نکات نیستند. (عبدالکریم سروش ،صبح امروز، 16/6/78)
· ارزش های دینی دائما در تغییرند. اگر روزی فاطمه(س) می گفت بهترین زنان کسی است که نامحرم او را نبیند، امروز کسی نمی تواند این را بپذیرد. به نظر من گفتار فاطمه که بهترین زنان کسانی اند که (لایرین احدا و لا برهن) و رفتار او در پنهان شدن از مقابل فرد نابینا نمی تواند الگوی رفتاری زنان ما باشد. (عبدالکریم سروش، ماهنامه زنان ،دی ماه 78، شماره 59)
· مردم حق دارند همه ی مسئولین را به سوال کشیده و از آنها انتقاد کنند حتی اگر آن مسئول ،پیامبر و امام معصوم باشد. بلکه به خود خدا هم می توان اعتراض کرد و او را فتنه گر نامید. (محمد کاظم محمدی اصفهانی ، روزنامه ی ایران 24/4/79)
· تفکر شیعه گری موجب انحطاط مملکت ما و مانعی برای دموکراسی است. (غلامرضا سالار بهزادی ، روزنامه صبح امروز ، 23/8/78)
· در مسائل حکومت و سیاست فعل و قول معصوم حجت نیست. زیرا این قیبل احکام تاریخی و زمانی اند. آنچه در صدر اسلام بوده باید با قوانین امروز حقوق بشر سنجیده شود. ممکن نیست پایه های اصلی زندگی سیاسی و اجتماعی انسان بر استنباط از متون دینی مبتنی شود. (محمد مجتهد شبستری ،ماهنامه کیان، بهمن 88)
· هنرمند اصیل هم به نحوی به فضای زنده و البته آمیخته به ابتذال نیاز دارد و در یک فضای پاکیزه شده و تحت سانسور، از دل و دماغ می افتد. (بهروز افخمی، کیهان 2/8/79)
· همجنس بازی در کشور ما باید آزاد باشد. از جهت حقوقی نباید ممنوع باشد گرچه از نظر اخلاقی زشت است. (سعید حجاریان ،روزنامه صبح امروز )
و سرانجام اساس کلام از زبان نماد اصلاحات بیان شد:
· اگر دین در برابر آزادی قرار بگیرد، این دین است که باید محدود شود نه آزادی (سید محمد خاتمی، دانشگاه تهران ، اولین سالگرد دوم خرداد)
حال توجه دوستان سینه چاک حضرت روح الله! را به کلمات گهربار امام راحل(ره) جلب می کنم:
· من می بینم بدبختی هایی که از دست همین اشخاص که فریاد آزادی می کشند برای ملت ایران. من بدبختی را دارم می بینم. بدبختی ملت ما آن وقتی است که ملت ما از قرآن جدا باشند، از احکام خدا جدا باشند، از امام زمان جدا باشند. ما آزادی در پناه اسلام می خواهیم، استقلال در پناه اسلام می خواهیم، اساس مطلب اسلام است.
· مسیر غیر مسیر ماست. مسیر ما اسلام است. ما اسلام می خواهیم، ما آزادی که اسلام توی آن نباشد نمی خواهیم. ما اسلام می خواهیم، آزادی که در پناه اسلام است، استقلالی که در پناه اسلام است ما می خواهیم. ما آزادی و استقلال بی اسلام به چه دردمان می خورد؟! وقتی اسلام نباشد، وقتی پیامبر اسلام مطرح نباشد، وقتی قرآن اسلام مطرح نباشد، هزار تا آزادی باشد! ممالک دیگر هم آزادی دارند ما آن را نمی خواهیم.
· جلوگیری از فساد، آزاد قرار ندادن جوان ها را در اینکه در این مراکز فحشا وارد بشوند، هروئینی بشوند و امثال ذلک، جلوگیری از اینها، اسمش جلوگیری از آزادی نیست. اسمش عمل کردن به نفع جوان هاست.
· شما معلم ها و اساتید توجه کنید به این که غرب به ما چیزی نمی دهد که مفید باشد. دارد چیز مفید اما به ما نمی دهد. صادر نمی کند. آنی که برای ما صادر می کند آن چیزهایی است که مملکت های ما را به تباهی می کشد، آزادی صادر می کند اما آزادی برای اینکه هر که هر فحشایی می خواهد بکند آزاد است! مع الاسف اینهایی هم که در ایران هستند و آزادی طلب هستند باز وقتی که می ببینند یک چیزی که برای مملکت ما تباهی داشته است و جلویش را گرفتند آنها فریادشان در آمده است که اختناق است! اختناق این است که قلم هایی که بخواهند به نفع یک کشوری، به نفع کشور شما، به نفع اسلام شما، به نفع ملت شما به کار برود جلویش بگیرند. اگر چنانکه یک چیزی که به ضرر جامعه هست، بر ضرر نهضت ما است، بر ضرر کشور ما هست، توطئه در کار باشد، جلویش را بگیرند، این اسمش اختناق نیست، این اسمش جلوگیری از فساد است. این دو تا را، باید این دو مرز را از هم جدا کرد
· اسلام را معرفی کردند به اینکه اولا مکتبش بیش از اینکه یک نمازی خوانده بشود و اینها، نیست و کاری به زندگی مردم ندارد، کاری به دنیای مردم ندارد.
· آزادی قلم و آزادی بیان معنایش این نیست که کسی بر ضد مصلحت کشور قلمش آزاد است که بنویسد. بر خلاف انقلابی که مردم پایش خون داده اند بنویسد. همچو آزادی صحیح نیست. قلم آزاد است که مسائل را بنویسد. لکن نه این که توطئه بر ضد انقلاب بکند.
· به اسم اینکه زن را می خواهند آزاد کنند ظلم کردند به زن. ظلم ها کردند به زن؛ زن را از آن مقام شرافت و عزت که داشت پایین کشیدند. آزادی را از زن و مرد سلب کردند. زن ها و جوانان ما را فاسد الاخلاق کردند. شاه می گفت زن باید "فریبا" باشد! البته با آن نظر حیوانی که او داشت. با آن نظر جسمانی و مادی و حیوانی که او داشت زن را نظر می کرد. از مقام انسانیت زن را فرو کشید به مرتبه ی یک حیوان.
· افکار جوان های ما، پیرمردهای ما، تحصیل کردهای ما، روشن فکرهای ما، بسیاری از این افکار، وابسته به غرب است. وابسته به آمریکا است. لهذا حتی آنهایی که سوء نیت ندارند و خیال می کنند می خواهند خدمت بکنند به مملکت خودشان، از باب اینکه راه درست نمی دانند و باورشان آمده است که ما باید همه چیز را از غرب بگیریم، این وابستگی را دارند.












